سه شنبه , تیر ۴ ۱۳۹۸
خانه / معرفی کتاب / خاطرات یک مترجم – معرفی کتاب

خاطرات یک مترجم – معرفی کتاب

خاطرات یک مترجم

|خاطرات یک مترجم از قطره|

از دیگر موارد و نکات مثبت کتاب، آن می باشد که نویسنده چهره واقعی خود را نشان می‌دهد. قاضی بدون ترس از آنکه شاید چهره‌اش خدشه‌دار می شود خاطرات بسیاری از شیطنت‌ها و همچنین بازیگوشی‌های خود گفتن می‌کند و همچنین بعضی از جنبه‌های پنهان شخصیت خود را به مخاطب نشان می‌دهد. مثلا در یکی از خاطرات در پاریس، قاضی به همراه دو ایرانی دیگر که قبول کرد نقش مترجم آن هم‌ها را داشته باشد جهت خرید کفش به فروشگاه پهناور و بزرگ شانزه‌لیزه می‌روند. بعد از اتمام خرید کفش، قاضی دختری فروشنده را می‌بیند:

فروشنده آن هم غرفه دختری بود ماهروی و همچنین پری‌پیکر و همچنین لعبتی بود که من به‌راستی تا آن هم زمان به زیبایی و همچنین دلربایی او کمتر دیده بودم. هنگام و زمانی که با خانم و همچنین آقای عهده‌دار غرفه کفش وداع کردیم من به آن هم آقا و همچنین خانم همسفرم گفتم که بیاید سری هم به آن هم لعبت زیباروی بزنیم و همچنین چند کلمه‌ای با او خوش و همچنین بش بکنیم. (کتاب خاطرات یک مترجم – صفحه ۳۷۲)

در ادامه قاضی همین کار را هم می‌کند و همچنین با بهره بری و استفاده از طبع شاعرانه و همچنین زبان شیرینی که داشت با دختر فروشنده گرم می‌گیرد و همچنین حسابی او را هم می‌خنداند.

در قسمت‌های متنوع و گوناگون و مختلف کتاب نیز، قاضی شعرهای مختلفی را که سروده می باشد – شعرهایی که گاه جدی بودند و همچنین گاه صرفا از سر شوخی – در کتاب آورده می باشد. شامل شعری که در مورد پروین اعتصامی سروده می باشد. همچنین خاطراتش از دیدار با بزرگانی مانند پهناور و بزرگ علوی و همچنین پروین اعتصامی آمده می باشد که خواندنی خواهند بود.

خواندن آن کتاب خوش‌خوان و همچنین سرشار از لحظه‌های شیرین را به همه تو به‌ویژه عاشقان کتاب پیشنهاد می‌کنم. لذت آشنا شدن با شخصیت شاد محمد قاضی را از دست ندهید. درنهایت بایستی و حتما از نشر کارنامه جهت چاپ آن کتاب که با کیفیت خیلی زیاد خوبی انجام شده می باشد تشکر کنم.

[ معرفی کتاب زندگینامه: کتاب کمونیسم رفت ما ماندیم و همچنین حتی خندیدیم ]

کتاب خاطرات یک مترجم

جملاتی از متن کتاب خاطرات یک مترجم

روزها کاری به‌جز بازی با بچه‌های ده نداشتم، و همچنین زیرا و به درستی که به‌اصطلاح ارباب‌زاده بودم در هر بازی دسته‌جمعی که می‌کردیم من ریاست یا حاکم یا شاه می‌شدم. اغلب نیز تازی شکاری شیخ را، که مدت‌ها بود در ده عاطل و همچنین باطل مانده بود، با خود به شکار خرگوش در آن هم حول و همچنین حوش می‌بردم. (کتاب خاطرات یک مترجم – صفحه ۵۸)

آن موضوع را بارها پهناور و بزرگ‌ترها در گوشم خوانده بودند که آدم تا درس نخواند چنان‌که بایستی و حتما آدم نخواهد شد، و همچنین من به‌راستی نظر پیدا کرده بودم که در صورتی که درس بخوانم آدم خواهم شد. (کتاب خاطرات یک مترجم – صفحه ۸۴)

چه بیچاره بودیم که گمان می‌کردیم در صورتی که آن دیپلم کوفتی را نگیریم از گرسنگی خواهیم مرد! گویی نمی‌دیدیم که اغلب ثروتمندان مشهور مملکت و همچنین اکثرا و بیشتر افرادی که پول‌شان از پارو بالا می‌رفت حتی اسم خودشان را هم بلد نبودند بنویسند. گویی گفته شیخ اجل سعدی را فراموش کرده بودیم که فرموده می باشد: کیمیاگر به غصه مرده و همچنین رنج / ابله اندر خرابه یافته گنج. (کتاب خاطرات یک مترجم – صفحه ۱۱۸)

در دوران تحصیل در دانشکده حقوق و همچنین خدمت مترجمی در شرکت موتوردار بود که اراده و تصمیم راسخ گرفتم جهت نخستین بار دست به آزمایشی جهت ترجمه ادبی بزنم. در آن هم زمان، بنگاه مطبوعاتی افشاری در خیابان چراغ‌برق مشوق جوانان جدید و تو و تازه‌کار در آن راه بود، و همچنین من بعد از صحبت با مدیر آن هم بنگاه و همچنین با توجه به آن‌که به قول او ویکتور هوگو بازار گرمی داشت، کتاب کلود ولگرد آن هم نویسنده را که داستان کوتاهی بود و همچنین با نظرات و همچنین امکانات ناشر از لحاظ کوچکی حجم و همچنین کمی هزینه تطبیق می‌کرد، ترجمه کردم؛ و همچنین فراموش نمی‌کنم که چهل تومان دستمزد گرفتم. (کتاب خاطرات یک مترجم – صفحه ۱۳۸)

دیگر از خاطرات خوش دوران دانشجویی و همچنین افسری ارادت و همچنین آشنایی گرمی بود که با شاعره ارجمند خانم پروین اعتصامی داشتم. اغلب به حضورش می‌رفتم و همچنین او قطعه‌هایی لطیف جدید و تو و تازه‌سروده‌اش را جهت من می‌خواند، و همچنین زیرا و به درستی که حس می‌کرد که شعر می‌فهمم دائما مرا با آغوش باز در منزل و خانه‌اش می‌پذیرفت. من نیز گاهی با کسب اجازه از خودش جسارت می‌کردم و همچنین شعرهایی از خودم جهت او می‌خواندم. پروین زن خیلی زیاد مهربان و همچنین محجوب و همچنین فروتنی بود و همچنین دائما با تاکید بر آن‌که تعارف نیست، از شعرم تعریف می‌کرد و همچنین تشویقم می‌کرد که ذوق و همچنین قریحه‌ام را مهمل نگذارم و همچنین به سرودن اشعار ادامه بدهم. لیکن دریغا، هیچ‌کدام هرگز فکر کردن و اندیشیدن کردن و اندیشیدن نمی‌کردیم که من روزی بهترین شعرم را در رثای او خواهم سرود. (کتاب خاطرات یک مترجم – صفحه ۱۷۱)

در تعطیل دوسه‌روزه‌ای که از کارخانه شعیب کلایه به تهران آمدم با یک چمدان کتاب فرانسه به کارخانه برگشتم و همچنین آن هم‌جا به قول بچه‌ها «روی کتاب افتادم». کتاب‌های شیرین و همچنین سرگرم کننده ولی بی‌ارزش زیاد بود و همچنین خواندن آن هم‌ها مدتی از وقت مرا گرفت. در آن هم‌جا بود که کم‌کم حس کردم هر کتابی هم تا محتوای مفید و همچنین آموزنده نداشته باشد و همچنین به بالا بردن سطح فکر کردن و اندیشیدن کردن و اندیشیدن و همچنین معلومات خواننده کمک نکند، به زحمت ترجمه کردن نمی‌ارزد. (کتاب خاطرات یک مترجم – صفحه ۲۶۷)

پیش از ترک لندن و همچنین بازگشت به ایران خوب می باشد از ماجرای بامزه‌ای یاد کنم که روزی در یکی از خیابان‌های لندن برایم اتفاق افتاد. در خیابانی که نام آن هم را فراموش کرده‌ام، همچنان که به سمت ایستگاه مترو روان بودم، چشمم به دو فرد یا شخص ناشناس افتاد که ضمن آن‌که با هم راه می‌رفتند گرم صحبت بودند. از قیافه و همچنین طرز لباس و همچنین راه رفتن‌شان حدس زدم که بایستی و حتما ایرانی یا عرب باشند. قدم تند کردم تا از نزدیک به سخنان‌شان گوش بدهم و همچنین ببینم در صورتی که فارسی حرف می‌زنند و همچنین همشهری خواهند بود با ایشان باب آشنایی را باز کنم. درحالی‌که به ایشان نزدیک شده و همچنین گوش تیز کرده بودم با کمال تعجب دیدم که دارند کردی حرف می‌زنند. جلمه قبلی ایشان را نشنیده بودم که یکی به غیره ای په گفته بود و همچنین موضوع بحث چه بود، ولی جواب دومی را شنیدم که به زبان کردی به رفیقش گفت: «ای آقا! در آن شهرستان غریب که ما را می‌شناسد؟…» من که پشت سرشان بودم بلافاصله با آن هم زبان کردی گفتم: «من، آقا! من! من تو را می‌شناسم.» (من، آغا، من! من ایوه ئه‌ناسم!) هر دو سخت یکه خوردند و همچنین سر برگرداندند که ببینند آن شخص ثالث کیست که ایشان را می‌شناسد؛ و همچنین زیرا و به درستی که مرا نشناختند تعجب کردند و همچنین گفتند: «ولی آقا، ما تو را نمی‌شناسیم!» خندیدیم و همچنین خودمان را به یکدیگر معرفی کردیم، و همچنین از قضا تا در لندن بودم یک روز هم ناهاری با هم خوردیم. (کتاب خاطرات یک مترجم – صفحه ۳۲۰)

حبیبی از نظر سن و همچنین سال شمسی ده دوازده سالی از من جوون‌تر بود ولی هرگز آن هم روحیه شاد و همچنین شنگول مرا نداشت، و همچنین بنابه اقرار خودش صریحا می‌گفت اوقاتی را که با من می‌گذراند از زندگی احساس لذت و همچنین نشاط می‌کند و همچنین به قول خودش از من انرژی می‌گیرد. (کتاب خاطرات یک مترجم – صفحه ۴۲۳)

مشخصات کتاب

  • عنوان: خاطرات یک مترجم
  • نویسنده: محمد قاضی
  • انتشارات: کارنامه
  • تعداد صفحات: ۴۳۰
  • چاپ اول: ۱۳۷۱
  • چاپ سوم: ۱۳۹۷
  • نرخ چاپ سوم: ۴۵۰۰۰ تومان

👤 نویسنده مطلب: سروش فتحی

نظر تو در مورد کتاب خاطرات یک مترجم چیست؟ لطفا در صورتی که آن کتاب را خوانده‌اید حتما نظرات ارزشمند خود را با ما در میان بگذارید. از میان ترجمه‌های محمد قاضی کدام موارد را خوانده‌اید؟


» معرفی چند رمان ایرانی:

  1. رمان بوف کور
  2. رمان سمفونی مردگان
  3. رمان جای خالی سلوچ

خاطرات یک مترجم در تاریخ ۱۶ January 2019 | 11:53 am منتشر شده می باشد

مطلب پیشنهادی

1560888277_.jpg

فونتامارا – معرفی کتاب

فونتامارا |فونتامارا از قطره| [ مطلب مرتبط: لیست کتاب‌های پیشنهادی کافه‌بوک ] رمان فونتامارا شاید …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *